نگاشته شده توسط: میم | آوریل 15, 2008

یاد بعضی نفرات

برای بازگشایی فایل های خیلی قدیمی ، باز هم راهنمایی؛

از اون دوران دو نفر را به خاطر دارم که بچه های نابی بودند. اول علی عسگری که معقول و فهیم بود. رفیق آقای موسوی (استاد ادبیات) بود. دبیرستان رفت انرژی اتمی و بعد هم شریف (اگه اشتباه نکنم) (با حسام ذوالفنون هم رفیق بودند). دوم هم آشوری (آشوریها) که ذوق فوق العاده ادبی داشت و رفت دبیرستان فرهنگ. همیشه با اسمش یاد شعر پوریای ولی میفتم که سر کلاس آقای موسوی به زیبایی تمام می خوند :    پوریای ولی گفت وقت تنگ است                      از همت داوود نبی بخت بلند است

نگاشته شده توسط: میم | آوریل 15, 2008

ماجراهای آقای آقابابایی – 2

اگه یادتون باشه اولین جلسه که آفای آقابابایی اومد سر کلاس و خودش را معرفی کرد (دوم رجایی اگه اشتباه نکنم)، بعد کلاس، توی راهرو همه در موردش و اسمش سوال می کردند. هر کی یه جور اسمش را می گفت :

آفای مجید بابایی ، آقا بابایی ،آق بابایی  ، آقای مجید آق بابایی ، آقای مجید آقابابایی ، ….. بعضی ها هم می گفتند : آره ، اسم خودش را با کلمه آقای شروع کرد و نوشت. خلاصه از همون اول بساطی بود.

نگاشته شده توسط: میم | آوریل 15, 2008

بای بای کردن با آقای گلپایگانی

اگه یادتون باشه سال سوم و توی اون اوضاع قاراشمیش مدرسه آقای گلپایگانی هم با مدرسه به اختلاف رسیده بود و یکروز حدودهای ظهر گفت که من دارم مدرسه رو برای همیشه ترک می کنم. اونموقع آقای گلپایپانی معلم راهنمای سال اول بود. جریان اینطوری شد که آقای گلپایگگانی اومد سوار پیکان پژویی که زیر سقف رک بود شد که بره. در همین حال عده ای از بچه های دوره 20 (سال اول بودند) و دوره 17 اومدند که مانع رفتن آقای گلپایگانی بشوند. صحنه جالبی بود. بک عده با صحبت می خواستند که مانع رفتن بشوند. عده ای اشک می ریختند! و یکی پیرهن آقای گلپایگانی رو می کشید. دو نفری هم رفته بودند زیر چرخ جلوی ماشین ایشون خوابیده بودند! که باید اول از روی ما رد شین! خداییش اگه من جای آقای گلپایگانی بودم. بیخیال رقتن می شدم. حالا شما این ابراز احساسات شدید رو با عکس العمل خودمون مقایسه کنید. یادمه یکی دوید توی کلاس و گفت آقای گلپایگانی داره میره! عده ای از بچه ها پشت پنجره جمع شدن و برای آقای گلپایگانی که با ماشینش داشت از در مدرسه می رفت لبخند می زدند و بای بای می کردند. به این می گویند اوج احساسات!

نگاشته شده توسط: میم | آوریل 15, 2008

دستخط دکتر رضا کریمی

بچه هایی که از رضا جزوه امانت می گرفتن معمولا همون موقع پس می دادن چون خط رضا یه جوری خاص بود. بد نبود اما خاص بود انگار کد شده بود ! من می تونستم بخونم اما ! کاری نداریم اینو از اون جهت یادم افتاد که خودش گفت معلم هندسه ها همیشه کلکل داشتن باهاش. (راستی رضا خیلی دوست داریما ). آقا خدابخش یه امتحان پدر مادر دار ازمون گرفته بود که هم نونمون شده بود هم آبمون !! داشت برگه های صحیح شده رو بر می گردوند. یادتون باشه موقع دادن برگه همیشه یه تیکه ای چیزی هم نثارمون می کرد ! رضا بالاترین نمره شده بود (17-18) و نفر بعدی 15 بود انگار. آقا خدابخش گفت : “رضای کریمی بالاترین نمره را گرفته اما پدر مرا با این عینک ته استکانی در آورده! برق خانه ما هم رفته بود شما تصور کنید دستخطش را زیر نور چراغ گرد سوز گذاشتم راه میرفت. وای بر اینکه اگر در آفتاب می گذاشتم! خرچنگ و قورباقه را روسفید کرده ای. بیا : 18″ !!!

نگاشته شده توسط: میم | آوریل 15, 2008

مبصر كلاس سوم الف!

قبل از تعريف كردن خاطره بگم كه ممكنه توي جزئيات اشتباه كرده باشم، كساني كه مي‌دونن لطفاً اصلاح كنن

اگه يادتون باشه سال سوم يه مدت حسين باقري، كه مبصر كلاس سوم الف هم بود، مشكل شديد معده پيدا كرده بود و به قول دكتر محمود زاده با معده خورده بود زمين! (البته من نميدونم چي شده بود كه اين بچه اندِ مثبت، با سوم الف بُر خورده بود؟!!)

توي مدتي كه حسين نميومد مدرسه، وظيفه خطير مبصري سوم الف رو به علي بيات سپرده بودن و اون هم حسابي پيچ رو سفت گرفته بود و كوچكترين اغماضي نمي‌كرد.

يه بار سر كلاس ادبيات آقاي امامي افشار، نميدونم چه مسئله‌اي پيش اومده بود كه آقاي امامي افشار مي‌خواست مبصر رو صدا كنه كه يه وظيفه‌اي رو بهش محول كنه، گفت: مبصر كلاس كيه؟ تا آقاي امامي افشار اين رو گفت، مهدي صفي‌زاده (كه وحشتناك دلم براش تنگ شده) براي مسخره بازي از جاش بلند شد. (مهدي توي زديف كنار پنجره، نيمكت يكي مونده به آخر سمت كلاس مي‌نشست)

دو ثانيه بعدش هم علي بيات اون جلو از جاش بلند شد! آقاي امامي افشار هم فكر كرد مهدي واقعاً مبصره و علي بيات مسخره بازي داره در مياره!!! كلي بهش توپيد و گفت كه وحشي شدي (!) و خلاصه وسط خنده و سر و صداي بچه‌ها رفت ته كلاس پيش مهدي و خيلي جدي شروع كرد باهاش حرف زدن…

سوم الف بود ديگه! بالاخره يه علتي داشت كه سال بعدش ما رو، خيلي دقيق و با مطالعه، توي دو تا كلاس چهارم الف و چهارم ب پخش كردن!

نگاشته شده توسط: میم | آوریل 15, 2008

از خودم!

سال اول، آقاي سعيدي براي درس جبر، يه برگه تمرين، كه پشت و رو بود، داده بود بهمون كه توي دو سه جلسه از ما خواسته بود كه بعضي از تمرين‌هاش رو حل كنيم. يه بار سر كلاس گفت، اون برگه‌اي كه دو سه جلسه پيش بهتون داده بودم قابش كنين بزنين به ديوار (((اوهووووو!!))) [در اين موقع يه مكث كرد و بعد ادامه داد:] پشتش سه تا تمرين هست كه براي جلسه بعد حل كنين

من كه كلاً عادت داشتم تيكه يخ زياد بندازم (يادتونه كه؟!!) گفتم: حالا قابشو برگردونيم؟!!

آقاي سعيدي خيلي جدي گفت: آره! حالا ما بايد تا صبح به اين تيكه آقاي چهرآزاد بخنديم..!!!

نگاشته شده توسط: میم | آوریل 15, 2008

رعد و برق!!!

يادش به خير مسافرت همدان، بازى پرسپوليس با آليماى قزاقستان بود و ما با چه شور و شوقى داشتيم بازى رو نگاه ميكرديم، افشين پيروانى يه گل برگردون زده بود و ما تو كفش بوديم، فكر كنم پرسپوليس 3-0 جلو بود كه يه دفعه ديديم در سالن باز شد و اقاى رفيعى با 3 تا از بچه هاى دوره 17 اومدن تو، مهدى كريمى و سعادت نيا و ابراهيم شهرستانى بودن، ديديم مهدى كريمى يه جوريه، همچين مات و مبهوت ميزد. پرسيديم چى شده؟ گفتن اينا رفته بودن اين دور و ورا بگردن، روى يه تپه كه بودن يه صاعقه زده نزديكشون و مثل اينكه خيلى نزديك مهدى كريمى خورده بوده و كلى شانس اورده چيزيش نشده. فكر كنم توقع داشتن ما جمع كنيم فوتبال و جمع بشيم ببينيم چه خبره، ولى باور كنين انگار نه انگار، گمونم همين مجتبى خودمون (دوگاهه) بود كه يهو داد زد گل ما هم همه با هم پريديم رفتيم سر تلويزيون و انگار نه انگار كه خبريه، ولى خداييش تا آخر مسافرت اين مهدى كريمى بنده خدا بد جورى سوژه شده بود….

نگاشته شده توسط: میم | آوریل 14, 2008

رضا کریمی تجربی خوان

فکر کنم سال سوم بودیم. سر کلاس آقای خدابخش بود و رضا کریمی رفت که یک مساله‌ای رو حل کنه. ظاهرا راه حلش خیلی درست نبود. آقای خدا بخش یک نگاه نگاهی بهش کرد و گفت: تو ریاضی خوانی! بهتر بود که طبیعی می‌خواندی!

نگاشته شده توسط: میم | آوریل 14, 2008

شیر های بی حیا …! جوابیه به محمد حسین (+30!)

این طوری که حسین نوشته آقا رفیعی همیشه هم مانع تولید مثل مردم نبود ! یادمه که سال اول بودیم و رفته بودیم مسافرت مشهد. یه روز با مدرسه رفته بودیم باغ وحش مشهد. معمولا جاهای تفریحی چند دسته می شدیم و هر دسته ای با یکی از معلما همراه می شد. من و فکر کنم پیمان کهربایی با آقا رفیعی همراه شدیم. توی راه کنار فقس شیر ها یه پیرمرد مشهدی نشسته بود و داشت دوتار می زد و می خوند: “دختر عمو جاااان بیا از این ولایت برویم دختر عمو جان، بیا دستمو بگیر و من دامنتو دختر عمو جان ….” (حالا بگذریم از اینکه طرف اساسا دو تا ترانه افغانی و فارسی کاملا بی ربط به هم رو مخلوط کرده بود!!) ماها هم یه کمی با آقا رفیعی واستادیم به نگاه کردن که ناگهان شیر نره (شاید از آهنگ!!) به هیجان افتاد و رفت سراغ شیر ماده و خلاصه یه عملیات پ*رن اساسی شروع شد!!! آقا رفیعی هم هیچ عکس العملی نشون نداد (قابل توجه حسین!!-البته باید بگم که نوازنده همچنان داره می نوازه!!) . خلاصه به نشانه احترام به طبیعت (!) تا پایان عملیات ایستادیم اونجا! هوا کمکم داشت تاریک می شد و گروه ما با گروه آقا سعیدی قرار داشت تا برگردیم خونه. بچه ها اومدن و آقا سعیدی پرسید : “آقا کجا بودید؟” آقا رفیعی هم نه گذاشت و نه برداشت و گفت” آقا ما اون طرف بودیم جاتون خالی یه موسیقی مبتذل شنیدیم و یه فیلم مستهجن هم دیدیم حالشو بردیم !!! ” فقط یک ربع همه داشتن می خندیدن !!!!

نگاشته شده توسط: میم | آوریل 14, 2008

بازم آقا شکوری

حالا که بحث آقا شکوری هست بذارین منم یه چی بگم : سال چهارم بودیم توی کلاس مشترک عربی که آقا شکوری داشت با شور و حرارت در مورد همون قانونهای عربی حرف می زد که یه سوال سختی مطرح کرد. و طبق معمول نتونستیم جواب بدیم !! آقا شکوری هم این موقع ها عصبانی می شد از دستمون. همین اتفاق هم افتاد و با ناراحتی گفت آخه شما بچه های ریاضی هستید چطور یه همچین چیز ساده ای رو جواب نمی دید ؟ که یه دفعه خاقان نژاد از اون جولو با لهجه آقا وهبی پرید و گفت : “آقا ما طبیعی هستیم باید چه کار کنیم ؟!” همون طور که حدس می زنید آقا شکوری با عصبانیت گچ رو پرت کرد و از کلاس رفت بیرون !!

** : ضمنا توی Category هایی که گذاشتین اسم این بزرگ رو شکوری راد نوشتین. آقا جون، “راد” نداره اسم ایشون!

Older Posts »

دسته‌ها